درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان با من بمان
تنهای تنها نشسته ام تنها روی نیمکت چوبی کنار دریاچه، دیگر عشق هم با نوای جادووییش نمی تواند به من کمکی کند. او تنها به قاصدکهایی می نگرد که، به اقیانوس بی انتهای فراموشی می روند... اینجا نشسته ام با دلی زخم خورده و خسته از روزگاری که بی پناه ترین قلب سنگی دنیا را دارد. چه می شد اگر می توانستم با برگی از درخت انگور دو بال برای خود بسازم و به خانه ای بر روی ابرها پناه ببرم.... "به خانه ای بر روی ابرها" ................................................................................................................................................................ من چیستم؟ من کیستم؟ من هیچکس نیستم.... - شاید من توشه راهی اندک در کوله بار مسافری غریبم! - شاید من پناه جیرجیرکی باشم که با جیرجیرهای مداومش خراشی بر چهره شب می کشد! - شاید من برگی زرد و خشک افتاده از شاخه بی جان درختی بی نام و نشان! - شاید بخاری به جا مانده روی شیشه پنجره ای! شاید تکه سنگی، ریگی از پیکره کوهی خاموش! - شاید ته مانده غذایی در پیاله ترک خورده پیرمردی دردمند! - شاید راهی کوتاه و دشوار بی هیچ رهگذری! - شاید قطره اشکی سوزان از چشمی گریان و کم سو - و شاید.... و شاید یادی غبار گرفته و فراموش شده در قلب تو!!!
.................................................................................................................................................. چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به تماشا بنشینی و خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و بازهم تو بمانی و تنهایی و دوری و بازهم تو بمانی و یک عمر صبوری...!!! .................................................................................................................................................... به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به دل ساده من می خندی که دگر به فکر خود نیست؟ خنده دار است بخند.............. ....................................................................................................................................................... با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست! من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش، با برگهایی از بوسه، با ساعت غرور، اما! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگهایی از پاییز، هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست! ها..... چشم ها را می بندم ها.......گوش ها را می گیرم، با ساعت مشامم؛ اینک: ادامه مطلب ... ![]() ![]() |